خانوم ایکس عزیز سلام! خیلی وقته که از عاشقانه هام برات مینویسم و تو به جفنگیات زندگیم صبورانه گوش میدی!فکر کنم تو تنها کسی هستی که همیشه برای حماقت ها و تجربه های بی سر و ته من وقت داری! اولین بار،اولین نفر رو یادته؟ محمد! یادته وقتی گذاشت و رفت و من و تو مات و مبهوت توی خیال انتظار کشیدیم؟ هنوزم نمیتونم درد اون روز ها رو به خاطر بیارم و تمام وجودم تیر نکشه! اون روز ها رفتن، مثل تمام روزا و لحظه های گذشته! یادته چه قدر طول کشید تا ازون کصافطی که تمام وجودمونو گرفته بود، اون ترس عمیق لعنتی بیرون بیایم؟ عادت های زیادی ازون روزا هنوز که هنوزه توی زندگیم پرسه میزنه! مثل همین قدم زدن های بی سر و ته کنار خیابون،نصف شب! گذشت و گذشت تا دوباره عاشق شیم! برام مهم نیست که بقیه چی فکر میکنن!یادمه که یه روز،یه عصر پاییزی عاشق شدم و تو نگام میکردی! توی پارک لاله،زیر چادرم،یواشکی من عاشق شدم!نگاه های قایمکی من رو تو خوب یادته، نه؟ برام مهم نیست که روزا چطور گذشت،چطور زندگی تمام اتفاقات شیرین بینمون رو خراب کرد!ولی یه روزی،یه روز برفی ثل همین روزای توی خونه،من گرم بودم توی بغلش و تو خوب یادته! بعد از همه ی اون اتفاقای تلخ یه درد جدید رو تجربه کردم،این بار درد رها شدن و تنهایی و تحقیر شدن نبود،تنفر من از خودم بود که رو اومده بود و شاخ و شونه میکشید! فرق بزرگی بین دردی که از بیرون میپیچه توی جونت و
برچسب:
نویسنده: یاسین زارعینیا
تاريخ: دوشنبه
6 فروردين
1397 ساعت: 22:40