خرید بک لینک
این روزا کار زیاده و من بی حوصله ام،سرم گرمه بیش تر به غذا درست کردن و کارای آزمایشگاه،بعضی وقتا بزرگترین سرخوشیم اینه که پام برسه خونه و آیرس رو بگیرم تو بغلمو و بچلونم،دراز بکشم کنارش و باهاش حرف بز

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 1:40

امروز دوباره با روانشناسم حرف زدم،همون خانوم هندی جا افتاده،در مورد ذهنم که توش دوباره آشوب شده و خالیه،در مورد دنیام که هی یخ میکنه و داغ میشه و ترک برمیداره،این روزا عصبیم،بی قرار و به هم ریخته،دیرو

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 1:40

خانوم ایکس عزیز، ترس همیشه میتونه داستان ما رو تغییر بده،میتونه تبدیلمون کنه به آدم های تنهایی که پشت سایه ی صورتشون پناه میگیرن و از هم فرار میکنن، فکر کنم برای من ترس از شب بود که اینطوری از این داس

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 1:40

خیلی خسته ام،چند شبی میشه که باز نمیتونم بخوابم،ناراحت نیستم حالم حال آدمیه که همه ی زندگیش رو جلوش سوزوندن ولی حس خاصی نداره،نشسته رو به روش،لبخند آرومی روی صورتشه و کنار آتیش زندگیش دستا یخ زدشو گرم

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 1:40

خانوم ایکس عزیز سلام! خیلی وقته که از عاشقانه هام برات مینویسم و تو به جفنگیات زندگیم صبورانه گوش میدی!فکر کنم تو تنها کسی هستی که همیشه برای حماقت ها و تجربه های بی سر و ته من وقت داری! اولین بار،اولین نفر رو یادته؟ محمد! یادته وقتی گذاشت و رفت و من و تو مات و مبهوت توی خیال انتظار کشیدیم؟ هنوزم نمیتونم درد اون روز ها رو به خاطر بیارم و تمام وجودم تیر نکشه! اون روز ها رفتن، مثل تمام روزا و لحظه های گذشته! یادته چه قدر طول کشید تا ازون کصافطی که تمام وجودمونو گرفته بود، اون ترس عمیق لعنتی بیرون بیایم؟ عادت های زیادی ازون روزا هنوز که هنوزه توی زندگیم پرسه میزنه! مثل همین قدم زدن های بی سر و ته کنار خیابون،نصف شب! گذشت و گذشت تا دوباره عاشق شیم! برام مهم نیست که بقیه چی فکر میکنن!یادمه که یه روز،یه عصر پاییزی عاشق شدم و تو نگام میکردی! توی پارک لاله،زیر چادرم،یواشکی من عاشق شدم!نگاه های قایمکی من رو تو خوب یادته، نه؟ برام مهم نیست که روزا چطور گذشت،چطور زندگی تمام اتفاقات شیرین بینمون رو خراب کرد!ولی یه روزی،یه روز برفی ثل همین روزای توی خونه،من گرم بودم توی بغلش و تو خوب یادته! بعد از همه ی اون اتفاقای تلخ یه درد جدید رو تجربه کردم،این بار درد رها شدن و تنهایی و تحقیر شدن نبود،تنفر من از خودم بود که رو اومده بود و شاخ و شونه میکشید! فرق بزرگی بین دردی که از بیرون میپیچه توی جونت و

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:40

مرگ تنها اتفاقیه که همیشه تازه میمونه،مهم نیست چند بار و کجای دنیا تجربش کنی،همیشه نرم میاد و سنگین روی سینت میشینه،سنگینی مرگ مثل سنگینی بغض بعد از داروهای افسردگیه، انگار تمام وجودت فشار میاره که بیرون بریزه و نمیتونه،نه کلمه ای هست که توصیفش کنه، نه اشکی که از دردش کم کنه! مامان مثل همیشست!همیشه آرومه، مهم نیست چه قدر ناراحت باشه، اولش گفت مریضه!مامان من میفهمم تو وقتی یه چیزی رو با تاکید میگی یعنی اتفاقی که افتاده قراره دردناک باشه! بازم صالح بود که خبر رو داد، صالح همیشه آرومه تو این موقع ها، برای اون مردن یعنی یه بخش از زندگی،مثل صبحونه خوردن،مثل دستشویی رفتن! صالح بلد نیست زندگی رو تراژدی ببینه،حتی مرگ رو!برای من ساده ترین اتفاق ها میتونه دلیل باشه برای ساعت ها کلنجار رفتن،برای دیوونه شدن،بغض کردن و ...، فکر کن برای همچین دختری مرگ چه داستان عظیمیه!فکر کن برای همچین دختری شنیدن خبر مرگ توی غربت چه قدر غیر قابل هضم میتونه باشه؟ مهم نیست چه قدر احمق باشی و بخندی یا تو چشمای همکارت نگاه کنی و سرد بگی که نمیتونی برگردی و بغض تا بیخ بیخ گلوتو گرفته باشه،یا چشمت توی چشم همسر سابقت بیفته و با نفرت نگاهت کنه و تو انقدر غرق غم باشی که حتی حوصله ی فکر کردن به این رو نداشته باشی که احتمالا ته ته قلبش شاد شده از دیدن اشک روی گونه هات و چهار تا فحشم بارت کرده!مهم نیست چه قدر راه بری و چه

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:40

زندگی هیچ وقت آروم نمیگیره،همیشه یه چیزی هست که نگرانش باشی،همیشه یه چیزی هست که ته دلتو بلرزونه!این روزا با تمام روز هایی که گذشتن فرق دارن،فاطمه ی این روزا به طرز عجیبی آرومه،نمیگم احساساتی نیست،هنوز هم مثل قبل میتونه یه نگاه تمام وجودش رو بلرزونه یا یه نمره ی ناقابل بپیچوندش تو هم یا یه لبخند خشک و خالی ذوق زدش کنه، ولی آروم تره،انگاه رام تره، انگار باور کرده که زندگی هیچ وقت طبق برنامه پیش نمیره!بعضی وقتا نمیدونم چرا میخندم،چرا نقدر خسته و کوفته ام اما یه جور بدی سرم رو انداختم زمین و میگم باشه هر بلایی دوست داری سرم بیار،مگه بدتر از روزایی که رفته ام میشه تجربه کرد؟شدم قشنگ تمثیل همون ضرب المثل شل کن و لذتش رو ببر،این روزا بدجوری لمس و آروم شدم!دارم سیگار رو ترک میکنم که اصلا و ابدا خواسته ی خودم نیست،بدم میاد از این که موقع درس دادن یا حرف زدن کلمه ها یادم میره یا موقع نوشتن میخورم به در بسته ی توی مغزم!این روزا بدجوری کار میکنم،کارای خونه،کارای دانشگاه و بزرگ کردن یه سگ کوچولو!هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر غرق یه کار ساده ی بدون ارزش های والا بشم ولی واقعیتش اینه همین سگ کوچولو رو به تمام دنیای پر زرق و برق و پر فیس و افاده ی اون بیرون ترجیح میدم،همین که میذاره کنارش بشینم و ببوسمش و دوستش داشته باشم، انگار همه ی دنیا و آرزوهام مچاله میشن تو همون یه نگاه کوچولوی ساده و مظلوم!حرف

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 6 فروردين 1397 ساعت: 22:40

صفحه بندی